رُمادی را آرش جواهری نوشتهاست. «خواستم از زیر خروارها خاک و خاکستر به خیل خاطرات خاموش خود نقبی زده باشم، پس دهلیز به دهلیز داستان رمادی را نوشتم تا اگر لذت خواندن در ورق زدن و پاره پاره خوانی است خواننده بتواند از هر کجا که بخواهد آن را بخواند.» و گفتهاست:«از هر دهلیز که خواستید به رمادی درآیید.» دهلیز به دهلیز آن را دوباره تجویز کردهام برای خودم. آن وقت پاییز 83 بود و حالا پاییز 87 است. همان دوستی که نرغال نوشته است از جبر فاصلهاش به خواهشم دو جلد خرید و فرستاد. یکی برای من و یکی هم برای نرغال. « و عشق رسم کهنی بود که در عهد ایشان برافتاد.»
« سپیده دمان. در خنکای آرامشی غریب. با تو بودم. ای سازگار ِ توتیایی...
آنان ابلهان ِ پیاپیاند. از بلاهتی به
بلاهتی. و سفیهان ِ همیشه. دریغا حکمت که تحفهی آسمان است بر برهوت ِ زمینی که بر شاخ ِ گاو ِ جهالت میگردد. دریغا حکیمان که پسران ِ آسماناند بر زمین.... آه، به
راستی از یاد بردهاید آن سالهای نحس ِ مریخی را. آن سالهای سیاه. آن سالهای
غبار...
شیپورهای درد، در مَسامات ِ عقوبت. و آغازِ زوالِ عقل. هرگز. هرگز نخواهی دانست که درد چیست. و تازیانهها چگونه نعره میکشند.
چرخ ِ اول: چرخ ِ برزخ. چرخ ِ دوم: چرخ ِ دوزخ. چرخ، چرخ، تا بینهایت. صدای
مزقانچیها نمیگذاشت زنجمورههاشان را از اعماق ِ سردابههای برج
بشنویم."هه! همیشه آنجا عروسی است!"و مادرانمان بر تلْماسههای ساحل ِ خاموش، تورهای کهنه را وصله میکردند. و پدرانمان روی ِ قایقهای کوچک ِ
چوبی...
و در آن سالها مرگ به سال و سنّ مردمان نمینگریست،
هرکه را در راه مییافت، میربود...
گرمهماه بود و دلقکی پیر در پس کوچههای
رُمادی میگشت و با عابران عبوس، خنده را به پشیزی چند میفروخت. میگفت "
آدمی جوال ِ آرزوهای برنیامده است". میگفت " عشق یگانه مرضی است که از
چشم و نگاه واگیره دارد". میگفت " فرزانگان ِ ما قُدقُد ِ بسیار میکنند،
امّا دریغ، تخمی نمیگذارند". میگفت " هیچ عهدی تلختر از عهد سالاری
نیست که وعدههای ِ شیرین میدهد". میگفت. میگفت. میگفت...
تو نمیدانی چه میگویی. من نمیدانم چه
بگویم. و او، نمیگوید آنچه میداند...»