جعفر!
خواستی بخوان، نخواستی بران.
پنهان میشوی،
که پنهان
نگاهام میشود در چشم
پیداییهایت را خیال میکند پنهان
برمیگردیهایت را و
و بودیهایت را
گفته بودیهایت
رد قدمهایت
هنوز پیداست
پیداست و
تکیههایت بر دیوار را
آغوشت سوداست
نگاه از پنهان میگشایم،
قدمهایم راه میافتند در
خیابانهایی که هی همدیگر را قطع میکنند
رد میشوند هی، زاویه میسازند
هی تنگ میشوند و من
مصرف میشوم
و هی تمام میشوم، میافتم
برمیخیزم
و هی تکرار میشوم
پنهان که میشوی