جعفر!
خواستی بخوان، نخواستی بران.
پنهان میشوی،
که پنهان
نگاهام میشود در چشم
پیداییهایت را خیال میکند پنهان
برمیگردیهایت را و
و بودیهایت را
گفته بودیهایت
رد قدمهایت
هنوز پیداست
پیداست و
تکیههایت بر دیوار را
آغوشت سوداست
نگاه از پنهان میگشایم،
قدمهایم راه میافتند در
خیابانهایی که هی همدیگر را قطع میکنند
رد میشوند هی، زاویه میسازند
هی تنگ میشوند و من
مصرف میشوم
و هی تمام میشوم، میافتم
برمیخیزم
و هی تکرار میشوم
پنهان که میشوی
جعفرجان!
یدالله رویایی در وبلاگش به عباس معروفی مینویسد:
«عباس عزیز ،
در نامۀ بلندی که نیما یوشیج به شین پرتو، مؤلفِ منظومه های « ژینوس» و «سمندر» می نویسد، ضمنا می نویسد که :
« یکنفرهائی که اخیرا در تهران دیدم ، با تمام نشانی هم امرؤالقیس بودند هم شکسپیر و هم کسان دیگر. حال آنکه هر کس با هرعیب و حسنی که دارد، خودش هست. خودهائی هم می بینید که هر کدام مکتبی هستند . چنانکه من در تهران دیدم جوانی را که خودش ماتریالیسم دیالکتیک بود. . .»
جنگل کلارزمی
۴ شهریور ۱۳۲۵
توهم امروز در تهران یکنفرهائی می بینی، که خودش رولان بارت است، يا دریدا ست. هم ابوسعید ابوالخیر است هم رمبو . و می بینی جوانی را که خودش پسامدرنیسم است .
تا وقت دیگر قربانت»
تو هم امروز یکنفرهایی میبینی که خودش پلیس است. یا مینیبوس است. هم امنیت اخلاقی است هم امنیت روانی. خودش گشت است. یا ارشاد است. خطر است. هم مرشد است هم اروتیسم در لفافه. یکنفرهایی هم میبینی که خودش جنیفر لوپز است، حتی بیشتر. و میبینی جوانی را که خودش مجبور است.
قربانت، بوسهل.
جعفر!
زان یار دلنوازم شکری نمانده باقی، بیا بریم کوه .
جعفر من یک میم هستم که از الف جدا شدهام و تو یک واو هستی که از گاو جدا شدهای که نشاندهندهی تفاوت بسیار عظیمی است. احتمال میدهم تو این قضیه را هیچگاه نخواهی فهمید. من و تو چگونه او خواهیم شد؟
خواهیم شد؟
جعفر!
من از هر روز عاشقترم و حدس میزنم تو از هر روز جعفرتر باشی. جعفر تو کدام زاویهها را کشف کردی؟ من تمام زاویهها را بازرسی کردم. اثری از تو نبود. جعفر من از اینکه تو معروف بشوی کمی ترسیده ام. یعنی احتمال دارد؟ تو حتمن نامرد میشوی و اگر اینقدر جعفر نبودی کاملن مشخص میکردی که چرا اثری از تو نبود؟ حال آنکه من بودم. تو در آن صورت در خواب هم معروف خواهی شد و دیگر معرفت نخواهی داشت و حتمن امر خواهی شد و من یک عدد منکر خواهم بود که کاملن در حال نهی شدن است. تویوتا که قد کشیدی، لندکروز شدی دوست دارم. جعفر تو اگر موهایت را بهتر درست کرده بودی، دختر عمهی پسری که عاشق دختر عمهاش بودی عاشقات میشد و خوابش میگرفت. اما او با یک کس دیگر خوابش گرفت و تو موهایت ریخت. من خودم شاهد بودم که تو با کس (اینجا را هر طور دوست داشتی بخوان) دیگری خوابات نگرفت و چقدر حیف شد. کار سادهای بود. میتوانستی دراز بکشی بعد حتمن خوابات میگرفت. این را یک انسان معروف دیگری به من نهی کرده بود و من او را نفی کرده بودم. اما تو در مورد فاصلهها کاری از دستت برنخواهد آمد. این یک حرف ساده است. از این ستون تا اون ستون چقدر راهه جعفر؟
جعفر عزیز،
لطفن چیزی از این داستان به هیچ جایت برنخورد. و اگر هر گونه احتمالی از این دست میدهی سریعن موضع مربوطه را محافظت کن یا به گونهای جابهجا کن که خطری تهدیدمان نکند.
مطمئنم همه میدانستند او دخترش نیست. اما " دخترم!" صدایش میکرد. یک جای این جنس خطابها میلنگد جعفر.
دخترش همکلاسی ما بود از بد روزگار. نه، ما همکلاسی دخترش بودیم. زیاد هم خوشگل نبود. یعنی بهتر از او هم داشتیم توی کلاس. آنقدر بهتر بود که همهی پسرهای کلاس دوست داشته باشند حداقل با او همکلام شوند چه برسد به باقی هم شدنها. اما هیچگاه " دخترم!" صدایش نکرد. ساده بود و عشوههایش فقط دل از ماها میبرد و دل مردی که 30 سالی بزرگتر ازش بود تکان نمیداد. آن قدرها هم متشخص و با وقار نبود که احترام استاد را برانگیزد. اما " دخترم!" همهی اینها را بلد بود و خوب هم درس میخواند. البته یادم نیست که اول او خوب درس خواند بعد استاد تشویقش کرد یا اول استاد تشویقش کرد و بعد" دخترم" خوب درس خواند. اما همیشه یاد حرف سپور دانشگاه میافتادم که میگفت: آی بالا! دوختر مهندیس نمیشهها.
جعفر جان! کسی به دخترش حسودی نمیکرد. من اینطور فکر میکنم. یعنی از طرف خودم وجود هر نوع حسی از این جنس را به طور کامل تکذیب میکنم. کاری هم به سایر احساسات خودم و دیگران نسبت به دختر خانم و پدرش و چه و چه ندارم. آنچه که برای من آشکارا جالب بود و هست و باعث شده که این رابطه یاد کسی که زیاد هم کاری به کار دیگران ندارد بماند، چیز دیگری است. زحمتی که پدر و دختر میکشیدند تا عادی باشند. تا نلغزند مثلن.
چیزی که جالب بوده و هست، شکلگیری یک رابطهی معمولی و تغییرات آدمها به طور غیرمعمولی و ادامه ی رابطه به شکل ظاهرن معمولی است. برخی روابط چارهای غیر از این ندارند.
کاش میتوانستند شبی با هم باشند. شاید اینطوری هر کدام چند قدم به خودشان نزدیکتر میشدند.
جعفر!
این اولین پست من است که تو هم هستی. و در نتیجه حائز اهمیت شده است. اهمیت موضوع مهمی است و آنقدرها اهمیت دارد که بشود در موردش جملات مهمی صادر کرد. من چنین قصدی ندارم اما برخیها میگویند بعضی مسایل دارای اهمیت ذاتی هستند. ولی تو باور نکن. اینطور بهتر است.
پ.ن.۱- جعفر! من تو را در یک کتاب هم دیدم و به طرز محسوسی خوشحال شدم. تو همیشه زرنگ بودی. این کتاب به طور شگفتآوری جلب توجه میکرد و کاملن خرسند کننده بود. اما تو اینقدر بیخبر مباش و رندی مکن. من مطالعهی این کتاب را به تمام جعفر دوستان توصیه کردهام و خواهم کرد.
پ.ن.۲- تو در من آتشی هستی که جعفرتر نخواهد شد.
شراگیم؛
منیرو جان؛
عباس عزیز؛
....
داشتن کسی که خطابش کنی.
فرق میکند.
کسی لازم است.
فعلن برای جعفر خواهم نوشت.
و به جعفر، از جعفر و با جعفر.
پ.ن. اسم اینجا هم میشود اسهالیات، به جای افاضات که گمانم درستتر و با مسمّاتر است.