تبليغاتX
اسهالیات بوسهل مراوی

 

چند روز پیش نامه‌ی عزیز یگانه‌ای سبب شد که برگردم به گذشته‌هایی که حالا دیگر دور می‌نماید. دنبال نامه‌ها و نوشته‌های آن زمان گشتم و هیچ نیافتم. اما تکه‌ای پیدا کردم که آن‌قدرها دور نیست و بهانه‌ای شد که غبار دو ماهه‌ی اینجا را هم بتکانم.  

 

 « سلام.

اینجا به اندازه‌ی کافی از همه جا دور هست که من فکر کنم نزدیکترین جا شاید با دورترینش خیلی فاصله ندارد. اینجا عزیزی گفت سوغات خلیج در دستان غول تاریکی است. تو آنقدر دور هستی که یاد خلیج نیفتی. و خلیج آنقدر بزرگ هست که سفره‌ای باشد برای سرخی آفتاب.

دور از خلیج، دختری زن شد. زن طلاق گرفت. طلاق خبر شد. خبر آشفته شد. آشفته پیچید. مرد خندید. زن به میهمانان خوشامد گفت. عابر پیاده تحسینش کرد. خلیج دیوانه شد. خبر مُرد و من آمدم.

هنوز سر از کارش در نیاورده‌‌ام. زمانی که پس می‌کشد و زمانی که می‌آید تا جایی که ارتفاعی اگر بود، من سقوط می‌کردم به دامنش. می‌دانم آنجا اگر بیفتم همه چیز یادم می‌رود. اما زودتر از آنی پس می‌کشد که بشود پرتگاهی یافت سزاوار دامن بی‌رحمش.

وقتی رفت، وقتی رفتی، گیج‌تر از آنی بودم که خلیج را فراموش کنم و لنج میانش را. ناخدا خودش می‌دانست که خلیج را ابایی از بلعیدن نیست. لنج فرو رفت و خلیج بلعید و تاریکی پس افتاد و پسرکی با دو دست تکه چوبی گرفت و آویخت تا دور شود از دیوانگی آنچه دیده بود.

پسرک آرامتر که شد دستهایش را شمرد.همیشه کمتر از دستهای آقای ایگور بود. اما هنوز دو تا بود. کسی تا به حال دست‌های آقای ایگور را نشمرده است ولی پسرک یادش بود که هر وقت هزار اسب یورتمه بروند دست آقای ایگور در کار است.                                                    

دارت الایام.»

 

+ 87/03/18 بوسهل مراوی |