تو را انگار
سالهاست که، میشناسم
سالهاست که،
انگار تو را میشناسم
باورهای خاک،
در باروهای من حبس شدهاند
باروهای من از
باورهای محبوس
خاک شدهاند سالهای یاد
اندکی از تو، کافیست
تا یادهای التهاب
قدمت خاک را سربرآورند
آری
تو را
سالهاست،
سالهاست که میشناسم
مکرّر میشود
حرف،
در اعوجاجِ آینههای کدورت
کلمه تکثیرمیشود
در بینهایتِ مُعوج
حرفی از جنس ما
کلمهای از انتها